____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁸
داشتم جا به جای عمارت رو نگاه میکردم و رفتم طبقه بالا که اتاقم بود..
همینجور عقب عقب راه میرفتم و سرم بالا بود و سقف و همه جا رو نگاه میکردم که از پشت سر، تنم به تنم یه نفر برخورد کرد...
خواستم سرمو برگردونم که اون شخص که فکر کنم همون پسر مارتین بود سرشو نزدیک گردنم کرد و آروم گفت:
+ بههه
خانم سلیطه موتورسوار(خیلی آروم)
چی؟
این از کجا میدونه؟
سریع سرمو برگردوندم و با چهرهای که دیدم از تعجب خشکم زده بود....
درسته پسر مارتین همون پسر موتورسواره بود که شکستش دادم...
یعنی اسم واقعیش کوک بود؟
خاک عالممم
اگه به مامانم بگه بدبخت میشممممم
تمام این فکرا در عرض چند ثانیه از ذهنم گذشت
بی اختیار با دیدنش جیغ بلندی زدم..
که باعث شد سریع دستشو جلوی دهنم بگیره و ببرتم تو یه اتاق
همینجور صدا میدادم
که یهو منو چسبوند به دیوار و دستشو شل تر کرد اما هنوز کاملا برش نداشته بود...
+چه افتخاری که بانوی سلیطهای مثل شما رو میبینیمم
دستشو بر نمیداشت و منم دستشو گاز گرفتم..
+هوییی وحشی چتههه؟
- تو همونی؟
همونی که شکستش دادم؟
+ حالا اینقدر به خودت مغرور نشو
فقط شانس آوردی
-هههه
بوی سوختن میادد
+نظرت چیه مامی در مورد بُرد قشنگت بدونه؟
-ببین رفیق الان در وضعیتی نیستی که تهدیدم کنی چون طبق چیزایی که میدونم، بابای تو هم درباره باخت قشنگت خبر نداره..
+چندان براش مهم نبود پس در موردش حرف نمیزنیم
هر چند بدونه هم براش مهم نیست(غرور)
-جدی؟
پس برم به ددی بگم ببینم چجوری براش مهم نیست.
+ببین سلیطه خانم جرئت داری بهش بگو
-خوبه میدونی سلیطهام
و همینطور میدونی چجوری میتونم همینجا یه جوری دهنت سرویس کنم که ددی هم نشناستت
ولی اینکارو نمیکنم برای مامانم
پس تو هم آدم باش
+اوووو ترسیدممم
-میدونم
+به هر حال بیا یه معامله ای بکنیم
-ههه
معامله؟
با تو؟
+اوکی دوست نداری من به مامانت میگم تو هم برو به بابام بگو تا واکنش زیباشون رو ببینیم.
-خب پس تو به مامانم نمیگی منم به بابات نمیگم
+و سرت تو کار خودتهه
-ببخشید این کی بود انگار وحشیا انداختم تو این اتاق؟
+سلیطه بازیات تموم شد بفرما بیرون
-عوضی
+سلیطه
خواستم از اتاق برم بیرون که صدای مامانمو شنیدم:
(رایاااا
کجاییی؟
که با شنیدن صداش سریع برگشتم سر جام
-جان هر کی میپرستی سرگرمش کنننن
+الان دقیقا چرا میترسی؟
-احمق خان دقیقا من چرا باید تو اتاق تو باشم مگه اینکه...
+باشه بابا منحرففف
-ایشششش
که از اتاق رفت بیرون و مامانمو سرگرم کرد تا رفتم تو اتاق خودم
این مرد به معنای واقعی کلمه دیوونه بود
ولی از کجا میدونست که من همونم؟
و اینقدر ریلکس بود؟
نکنه که منو از همون موقع که مسابقه دادیم شناخته بود؟
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
داشتم جا به جای عمارت رو نگاه میکردم و رفتم طبقه بالا که اتاقم بود..
همینجور عقب عقب راه میرفتم و سرم بالا بود و سقف و همه جا رو نگاه میکردم که از پشت سر، تنم به تنم یه نفر برخورد کرد...
خواستم سرمو برگردونم که اون شخص که فکر کنم همون پسر مارتین بود سرشو نزدیک گردنم کرد و آروم گفت:
+ بههه
خانم سلیطه موتورسوار(خیلی آروم)
چی؟
این از کجا میدونه؟
سریع سرمو برگردوندم و با چهرهای که دیدم از تعجب خشکم زده بود....
درسته پسر مارتین همون پسر موتورسواره بود که شکستش دادم...
یعنی اسم واقعیش کوک بود؟
خاک عالممم
اگه به مامانم بگه بدبخت میشممممم
تمام این فکرا در عرض چند ثانیه از ذهنم گذشت
بی اختیار با دیدنش جیغ بلندی زدم..
که باعث شد سریع دستشو جلوی دهنم بگیره و ببرتم تو یه اتاق
همینجور صدا میدادم
که یهو منو چسبوند به دیوار و دستشو شل تر کرد اما هنوز کاملا برش نداشته بود...
+چه افتخاری که بانوی سلیطهای مثل شما رو میبینیمم
دستشو بر نمیداشت و منم دستشو گاز گرفتم..
+هوییی وحشی چتههه؟
- تو همونی؟
همونی که شکستش دادم؟
+ حالا اینقدر به خودت مغرور نشو
فقط شانس آوردی
-هههه
بوی سوختن میادد
+نظرت چیه مامی در مورد بُرد قشنگت بدونه؟
-ببین رفیق الان در وضعیتی نیستی که تهدیدم کنی چون طبق چیزایی که میدونم، بابای تو هم درباره باخت قشنگت خبر نداره..
+چندان براش مهم نبود پس در موردش حرف نمیزنیم
هر چند بدونه هم براش مهم نیست(غرور)
-جدی؟
پس برم به ددی بگم ببینم چجوری براش مهم نیست.
+ببین سلیطه خانم جرئت داری بهش بگو
-خوبه میدونی سلیطهام
و همینطور میدونی چجوری میتونم همینجا یه جوری دهنت سرویس کنم که ددی هم نشناستت
ولی اینکارو نمیکنم برای مامانم
پس تو هم آدم باش
+اوووو ترسیدممم
-میدونم
+به هر حال بیا یه معامله ای بکنیم
-ههه
معامله؟
با تو؟
+اوکی دوست نداری من به مامانت میگم تو هم برو به بابام بگو تا واکنش زیباشون رو ببینیم.
-خب پس تو به مامانم نمیگی منم به بابات نمیگم
+و سرت تو کار خودتهه
-ببخشید این کی بود انگار وحشیا انداختم تو این اتاق؟
+سلیطه بازیات تموم شد بفرما بیرون
-عوضی
+سلیطه
خواستم از اتاق برم بیرون که صدای مامانمو شنیدم:
(رایاااا
کجاییی؟
که با شنیدن صداش سریع برگشتم سر جام
-جان هر کی میپرستی سرگرمش کنننن
+الان دقیقا چرا میترسی؟
-احمق خان دقیقا من چرا باید تو اتاق تو باشم مگه اینکه...
+باشه بابا منحرففف
-ایشششش
که از اتاق رفت بیرون و مامانمو سرگرم کرد تا رفتم تو اتاق خودم
این مرد به معنای واقعی کلمه دیوونه بود
ولی از کجا میدونست که من همونم؟
و اینقدر ریلکس بود؟
نکنه که منو از همون موقع که مسابقه دادیم شناخته بود؟
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
- ۹.۵k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط